اشعارعاشقانه+مریم حیدرزاده
زماني كه عاشق كسي شدي رهايش كن اگر عاشقت باشد بر مي گردد و اگر بازنگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است.
بچه كه بودم مدام دستم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها مي كردم و آرزو يم اين بود كه يك بار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم حالا كه ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم هيچ كس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد.
((نياز عاشقان معشوق را بر ناز مي دارد
تو سر تا پا وفا بودي ترا من بي وفا كردم))
نامه ی بیست وهفتم از کتاب ((نامه هایی که پاره کردی)) نوشته ی مریم حیدرزاده
منبع:www.a10a-26.blogfa
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط Z.M
|