زماني كه عاشق كسي شدي رهايش كن اگر عاشقت باشد بر مي گردد و اگر بازنگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است.

بچه كه بودم مدام دستم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها مي كردم و آرزو يم اين بود كه يك بار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم حالا كه ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم هيچ كس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد.

             ((نياز عاشقان معشوق را بر ناز مي دارد

                                تو سر تا پا وفا بودي ترا من بي وفا كردم))

نامه ی بیست وهفتم از کتاب ((نامه هایی که پاره کردی)) نوشته ی مریم حیدرزاده

منبع:www.a10a-26.blogfa