خو کرده اید و دیگر

خو کرده اید و دیگر

راهی جز این ِ تان نیست

که از بد و خوب

هم چنان

هر چیز را آینه یی کنید ،

تا با مـِلاک ِ زیبایی صورت و معناتان

گـِـرد بر گـِـرد ِ خویش

هر آنچه را که نه از شماست

به حساب ِ زشتی ها

خطی به جمعیت ِ خاطر بتوانید کشید و به اطمینان ،

چرا که خو کرده اید و دیگر

به جز این ِ تان راهی نیست

که وجود ِ خویشتن را نقطه ی آغاز ِ راه ها و زمان ها بشمارید.

کرده ها را

با کرده ها خویش بسنجید و گفته ها را

با گفته های خویش ...

لاجرم به خود می پردازید

آنگاه که من به خود پردازم ؛

و حماسه یی از شجاعت ِ خویش آغاز می کنید

آنگاه که من

دست اندرکار شوم حتا

که نقطه ی پایان را

بر این تکرار ِ ابلهانه ی بامداد و شام بگذارم

و دیگر

رای تقدیر را

به انتظار نمانم .

 روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق

دردی ست ،

با این همه دردی ست

دردی ست

تصور ِ نقاب ِ اندوهی که به رخساره می گذارید

هنگامی که به بدرقه ی لاشه ی ناتوانی می آیید

که روزهای اش را همه

با زباله و ژنده جُلپاره

به زباله دانی بوناک زیست

چونان الماس دانه یی

که یکی غارتی به نهان برده باشد.

 

روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق

از : احمد شاملو


روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق