شعر زیبای :بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا بر من چه گذشت . اثر فریدون مشیری
بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا بر من چه گذشت .
روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق
بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته های کف ِ این کلبه ی چوبین ِ ساحلی رفت و آمد ِ کفش های سنگین ام را بر خود احساس کرد و سایه ی دراز و سردم بر ماسه های مرطوب ِ این ساحل ِ متروک کشیده شد ، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم هایم نتابد ، با شتابی امیدوار کفن ِ خود را دوخته ام ، گور ِ خود را کنده ام ...
اگرچه نسیم وار از سر ِ عمر ِ خود گذشته ام و بر همه چیز ایستاده ام و بر همه چیز تامل کرده ام ، رسوخ کرده ام ؛
اگرچه همه چیز را به دنبال ِ خود کشیده ام : همه ی حوادث را ، ماجرا ها را ، عشق ها و رنج ها را به دنبال ِ خود کشیده ام و زیر ِ این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانی ِ آفتاب سوخته ی من است پنهان کرده ام ،
اما من هیچکدام ِ این ها را نخواهم گفت
لام تا کام حرفی نخواهم زد
می گذارم هنوز چون نسیمی سبک از سر ِ بازمانده ی عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تامل کنم ، رسوخ کنم . همه چیز را به دنبال ِ خود بکشم و زیر ِ پرده ی زیتونی رنگ پنهان کنم : همه ی حوادث و ماجرا ها را ، عشق ها و رنج ها را مثل ِ رازی ، مثل ِ سرّی پُشت ِ این پرده ی ضخیم به چاهی بی انتها بریزم ، نابودشان کنم و از آن همه لام تا کام با کسی حرفی نزنم ...
روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن ، بوسیده شدن ، گزیده شده ام !
روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق
بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس ! و از میان ِ همه ی خدایان ، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد ...
روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق
و به کلی مثل ِ اینکه اینها همه نبوده است ، اصلن نبوده است و من همچون تمام ِ آن کسان که دیگر نامی ندارند ــ نسیم وار از سر ِ اینها همه نگذشته ام و بر این ها همه تامل نکرده ام ، این ها همه را ندیده ام ....
روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق
بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام ، آفتابی که باید به چمن ها و جنگل ها بتابد ، آب ِ این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین گونه ، روح ِ مرا به رُکسانا ــ روح ِ دریا و عشق و زنده گی ــ باز رساند .
چرا که رُکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید و دلهره می آورد محکوم کرده است . و محکومم کرده است که تا روز ِ خشکیدن ِ دریاها به انتظار ِ رسیدن بدو ــ در اضطراب ِ انتظاری سرگردان ــ محبوس بمانم ....
روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق
و این است ماجرای شبی که به دامن ِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد . چرا که رُکسانا ــ روح ِ دریا و عشق و زنده گی ــ در کلبه ی چوبین ِ ساحلی نمی گنجید ، و من بی وجود ِ رُکسانا ــ بی تلاش و بی عشق و بی زنده گی ــ در ناآسوده گی و نومیدی زنده نمی توانستم بود ....
روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق روستای ایوق
از : احمد شاملو